بزن باران
هوای حوصله ام نیست ! بزن باران .مرا به گذشته ببر.از مدرسه که می آمدیم آب در کفشهای رنگ و رو رفته مان میرفت و پایمان یخ میکرد.عمدا در چاله های پر آب میدویدیم،چه بی رحم بودیم ما وقتی میدانستیم مادر چه حرصی میخورد.به خانه که میرسیدیم غذا به روی چراغ نفتی بود.اتاق گرم و او کنار چراغ نشسته بود و میبافت.جوراب خیسمان را در می آورد و پاهامان را با دستانش گرم میکرد و باز حرص میخورد.دست های خیس مان را روی همان چراغ نفتی سبز گرم میکردیم و چه لذتی داشت خوابیدن کنار همان چراغ سبز .بی خیال از هر دو جهان،لذت زندگی در لحظه بود.آه از این عقل مصلحت اندیش.ای کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم!
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 22:1  توسط ع.طهماسبی |
برچسب:
نویسنده: هلیا شمس