دلت میسوزد اما دلسوزی وسیله است نه وظیفه .بیمارت را ببین.خوب نگاهش کن،تو دستان خدایی در زمین ،بر بالینش هر آنچه هستی نباش،بهترین خودت باش.رنجش را کم کن ،نه با دارو این آخرین راه است.دکتر که می آید بیمار خیالش راحت میشود،نا امیدش نکن.
۲۰نفری میشویم.شلوغ و زیاد هستیم،خوب نیست ولی چاره ای هم نیست.راه می افتیم به دنبال استاد و در به در دنبال بیمار میگردیم.پیدایش که میکنیم به خود میگوییم ای کاش پیدایش نمیکردیم،دیابت دارد.ناراحتی ریوی دارد .کیسه صفرایش را هم در آورده بودند.اضافه وزن و به سختی نفس میکشید.اینجاست که میگویی؛
«یا من اسمه دوا و ذکره شفا»
برچسب:
نویسنده: هلیا شمس