دیدن رنج و بیماری دیگران آزارم میدهد.همین دیروز تو هاجر مادری را دیدم که با قد خمیده آش به زور داشت سوار آمبولانس بیمارستان میشد،همراهش هم کنارش ایستاده بود،چرا دستش رو نمیگیری؟!! تو مسیر بیمارستان هاجر مادری رو دیدم که با کالسکه بچش از مرکز توانبخشی خارج شد ،سالم بود گفتم خدایا این که سالمه.یه کم نزدیک که شدم دیدم بچه اش سوار کالسکه از هر دو پا فلجه!!
دختر جوانی رو دیدم که صورتش سوخته بود،همین طور که نگاهش میکردم،چشمانش را از روی خجالت برگرداند!..
با خودم میگویم ای کاش قدیسی بودم که با اشاره ای همه آنها را خوب میکردم،یا میتوانستم رنج آنها را کم کنم.همیشه دوست داشتم رنج انسان ها را کم کنم.
برای همین تصمیم گرفتم دکتر شوم.
برچسب:
نویسنده: هلیا شمس
تاريخ: چهارشنبه
17 آبان
1396 ساعت: 2:16